سفارش تبلیغ
صبا ویژن


ساعت 5:42 عصر شنبه 88/6/7


¤ نویسنده: فردین

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:6 عصر شنبه 88/6/7

یه ابادانیه میخواست فرار کنه خارج ولی راهشو بلد نبود

رفت لب مرز دید بعضی ها میرن تو پوست گوسفند و از مرز عبور می کنن

خوشحال شدکه راهشو پیدا کرده.

 

رفت نزدیک مرز و رفت تو پوست یه گوسفند همینکه رسید به مرز پلیس دستگیرش کرد

وبه زندان انداخت.از پلیسه پرسید: این همه ادم رفتند تو پوست گوسفند واز مرز عبور کردند

چطور شد که شما فقط منو دیدی؟

پلیسه گفت : اخه عزیز من  کدوم گوسفندیه که عینک دودی میزنه؟

 

یه روز از یه پایین شهری می پرسن "زن ذلیلی" یعنی چی؟

 میگه: همونیه که بالا شهریها بهش میگن تفاهم

 

ملا نصرالدین خرش رو گم کرده بود و داشت خدا رو شکر میکرد

ازش میپرسن: ملا چرا داری اینقدر شکر میکنی؟

ملا میگه: خدارو صد هزار مرتبه شکر من سوار خر نبودم

وگرنه الان خودم هم با اون زبان بسته گم شده بودم

 

یه خانم و آقای قمی ازدواج می کنن اسم بچه شونا میذارن قم قمی

 

پرگاره مست میکنه، مستطیل میکشه !! 


 
به لره میگن: با بید جمله بساز. میگه: در خانه ما یک بید بید! میگن: اون بید نیست بوده.

میگه: آهان باشه، در خانه ما یک بود بید!!!

 


لره داشته تو لس‌آنجلس قدم میزده، یهو داریوش رو میبینه، بدو بدو میره جلو،

میگه: سلام آقا داریوش! داریوش میگه: سلام هموطن!
 
لره کف میکنه، میگه: اووو ! عجب کیفیتی!

 
 
لره دوزاری سیاه پیادا میکنه، میره تلفن عمومی گوشی رو برمیداره

میگه: الو آفریقا !!!


¤ نویسنده: فردین

نوشته های دیگران ( )

ساعت 3:45 عصر شنبه 88/6/7


¤ نویسنده: فردین

نوشته های دیگران ( )

ساعت 6:56 عصر جمعه 88/6/6

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت:

تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

"
آیا این تبر توست؟"

هیزم شکن جواب داد:

"
نه"

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید:

آیا این تبر توست؟

دوباره، هیزم شکن جواب داد:

"
نه".

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:

آیا این تبر توست؟

جواب داد:

آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده


¤ نویسنده: فردین

نوشته های دیگران ( )

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
0
:: بازدید دیروز ::
1
:: کل بازدیدها ::
3320

:: درباره من ::


:: لینک به وبلاگ ::


:: آرشیو ::

شهریور 1388

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

فانوسهای خاموش
یادداشتها و برداشتها

:: لوگوی دوستان من::




:: خبرنامه وبلاگ ::